ریحانه آبی
جایی برای بودن
راههای ارتباطی این روزها به نسبت قبلتر ها بیشتر شده و نقل و انتقالات راحتتر. انتقال حرفها و مفاهیم، انتقال اشیاء، انتقال افراد و ... یکی از سادهترین این راهها همین پیامکهاست که می توان با هزینهای اندک پیغامی را رد و بدل کرد اما گاهی این راه ساده آسیبش بیشتر از سودش است و انسان را دچار وجدان درد میکند که چرا؟! چرا چنین پیامی را فرستادم؟ چون در هر ارتباطی، احساس و فکری هم منتقل میشود و برای درک بهتر این احساسات و افکار، بهترین راه ارتباطی، چهره به چهره شدن است تا انسان بتواند وضعیت و واکنش طرف مقابل را ببیند و بر اساس آن، گفتگویش را مدیریت کند اما در پیامک ما از این عملها و عکسالعملهای واضح محرومیم و امکان دارد هر برداشتی در ذهن طرف مقابل صورت بگیرد؛ در حالیکه واقعاً قصد ما آن چیزی نبوده که شخص برداشت کرده است. شاید برای شما هم از این دست سوء تفاهمها و برداشتهای ریز و درشت غلط و صحیح اتفاق افتاده باشد. اما این آسیب زمانی خودنمایی میکند که یک مسئله جدید و مبهم مطرح میشود یا احساسی قرار است رد و بدل شود و یکی از طرفین یا هر دو در رساندن مطلوب خود در نوشتار ضعف داشته باشند و آن وقت میشود آنی که نباید... در یک مسیر ارتباطی، محتوای پیام مهمترین عنصر است و اگر این محتوا به درستی منتقل نشود بین پیام دهنده و پیام گیرنده پیش آمدن کدورت و سوءتفاهم و مشکلات رفتاری به راحتی اتفاق میافتد. قشنگ صحبت کردن و صحبت قشنگ کردن، هنری است که نیاز به تمرین دارد و این خصلت زیبا ارثی نیست. یک جایی خواندم: دهان شما یکی از راههای ارتباط با خداوند است، آن را پاک نگهدارید. حتما قرار نیست ما صرف حرف زدن بگوییم باید مواظب باشیم. هر آنچه که از قلب و ذهن و صفحه پیامک و اینترنت و صفحات مجازی دیگر از جانب ما عبور کند هم شامل این قانون میشود.
پ.نوشت: امروز به واسطه پیامکی که به بزرگواری زدم این نوشتار به ذهنم خطور کرد. ضمن اینکه دلم برای نوشتن در وب تنگ شده بود. تا بحال فکر کردهاید تاثیر پذیری و تاثیرگذاری شرایط بر شرایط یعنی چه؟ تا بحال فکر کردهاید چرا میگویند جوانهای قدیمی چنین بودند ولی جوانهای حالا چناناند؟ تا بحال فکر کردهاید چرا هر نسل با نسل دیگر جدای از نیازها و پیشرفتهای تکنولوژیکی و علم روز در افکار و رفتار با هم متفاوتند؟ تا بحال به هم سن و سالهای خود و مقایسه با کودکان و نوجوانان حالا فکرکردهاید؟ گاهی وقتها که با هم سن و سالهایمان بحث میکنیم به خودمان میگوییم "اصلاً دهه شصتیها یک چیز دیگهایهان." اما الان که خوب فکر میکنم میبینم ما هم حق داریم، دهه هفتاد و هشتاد و قبلیها هم حق دارند به ناز کردن و نق زدن و افتخارکردن و ساختن و نساختنهایشان. ما چه بخواهیم چه نخواهیم تا ابد همین است که هست. چرا که هر روز صبح، افق تازهای به رویمان باز میشود و لحظههای غیرتکراری را میگذرانیم. این همه چرخش باد و مه و خورشید و فلک باعث میشود زمان تولد من با زمان تولد دیگری و حتی خواهر و برادرم متفاوت باشد و همه این عوامل از گرما و سرما و لحظه انعقاد نطفه و شرایط اجتماعی و اقتصادی و سیاسی و فرهنگی و خانوادگی و ... بگیر تا سپری کردن رشد جنینی، در رشد شخصیت اجتماعی و فرهنگی و روانی و خانوادگی و حتی سیاسی هر مولود تازهای که من و شما باشیم تاثیر میگذارد. اینها همه که گفتم جدای از بحثها و روشهای به کار گرفته شده در تربیت من و شما است. بسیاری از این شرایط دست من و شما و مادر و پدرمان نیست اما ما چه بخواهیم چه نخواهیم روی ما اثر خودشان را میگذارند؛ البته تا حدودی هم قابل پیشگیری و هدایت است و کم و زیادش به والدین هر فرزندی برمیگردد. نظر شما چیست؟! فقط می توانم این روزها بگویم: " خدایا دوستت دارم و به خاطر همه چی ممنونتم تا قیامت "
درست 31 فروردین 1383 بود. اشک شوقی که تا به حال تجربهاش نکرده بودم از چشمانم جاری شد. اشک به خاطر تولد یک نوگل عزیز و دوست داشتنی به نام "محمد ایمان". از آن روز بود که سعی کردم در اولین تجربه عمه شدنم بهترین باشم. از همان روزهای ابتدای به دنیا آمدنش با او همراه شدم. با او حرف میزدم اگرچه نمیتوانست صحبت کند و حتی چشمانش هم به راحتی باز نمیشد. هر زمان که فرصت داشتم کنارش بودم و در مراقبت از او به مادرش کمک میکردم. از بیدارماندنهای شبانه بگیر تا بازی کردن در نقش مادر و نگهداریهای چند ساعته و کم کم با بزرگتر شدنش هم این مراقبتها بیشتر و بیشتر میشد، یادم میآید برای اولین بار، هنگامی که دو سال و چند ماهه بود، با ایمان عزیزم به زیارت امام رضا(ع) رفتیم. آنقدر کنجکاو و شیطون بود که فکر نمیکردم در عرض چند دقیقه گم شود. سلام آخر نماز دو رکعتیام را دادم و بعد دیدم دیگر نمیبینمش. سراسیمه اما با دلی مطمئن به دنبالش گشتم و قدم به قدم دنبال نشانهای از او بودم که نهایتاً او را از دفتر گمشدگان تحویل گرفتم. طفل معصوم خیلی ترسیده بود اما من دائماً در گوشش زمزمه می کردم اینجا هیچ بچه ای گم نمی شود، امام رضا(ع) مراقب مهمانهایش است تا کمی آرام بگیرد. بعد از آن ماجرا تا مدتی قید گشت و گذار با مرا زد؛ جرأت نکردم به پدرش حرفی بزنم اما عین ماجرا را برای مادرش تعریف کردم. از این خاطرهها بسیار دارم. مثلاً این میوه زندگی آنقدر به آب علاقه دارد که وصف ناپذیر است، 5 ساله بود که بردمش حرم، وارد صحن آزادی شدیم. تا سرم را به نشانه سلام و عرض ادب پایین آوردم و سلامی خدمت امام عرض کردم دیدم کنار حوض آب رفته و خودش را خیس کرده. بچه از شدت شوق دیدن آن همه آب نمیدانست چطور هیجانش را تخلیه کند. حالا از فروردین 83 تقریباً هشت سال گذشته و ایمان عزیز، کلاس دوم دبستان است و بزرگتر شده. این روزها، برای من و ایمان و همه اعضای خانواده مهم است. این ایام علاوه بر دیگران، او هم منتظر یک خبر خوش بود. خبر آمدن معجزهای دیگر به جمع خانوادهشان و مان. این شاهکار آفرینش در آخرین روزهای سال 1390 به دنیا آمده، یعنی درست 15 اسفند ماه و بار دیگر باید در خدمت ایمان باشیم تا او هم به درس و مدرسهاش برسد. این روزها تجربهای دیگر نصیبم شده تا در دورانی دیگر، از ایمان دوست داشتنیام مواظبت کنم تا مادرش با خیال راحتتری، روزهای آغازین تولد فرزند دیگرش را سپری کند. انشاءالله امید کوچولوی دوست داشتنی که تولدش به معجزه میماند به همراه برادر بزرگترش، عمری پر برکت داشته باشند و ما هم قدردان این معجزههای الهی.
پ.نوشت2: منتظر لحظههای شیرین و ناب و خاطره انگیز به همراه امید و ایمان هستم. حتماً داستان مردی که کشتی را سوراخ میکرد شنیدهاید و حتماً شما هم اگر جای بقیه مسافران کشتی بودید یک فحشی، حرفی، کتکی نثار طرف می کردید که نکن آقاجان! نکن! این ره که می روی به ترکستان است و ما را هم با خود به گور میبری! چه خوب می شد این داستانهای تکراری را روی داستانهای جدید زندگیمان میگذاشتیم تا ببینیم ما هم داریم کشتی را سوراخ می کنیم یا تعمیر. نمونهاش همین ولنتاین است که به روز عشق معروف شده و برای خودش بند و بساطی بین جوانها به پا کرده و یک عده هم این وسط قصدشان فقط لحظهای خوشی برای عدهای و سود هنگفتی برای خودشان است. به نظر شما ما در کجای این ماجرا میخ به دست گرفته ایم؟! شاید آن زمان که امام (ره) میگوید: "غرب زدگی بدتر از زلزله زدگی است" این روزها را پیش بینی می کرد. دیروز کراواتشان را قرض گرفتهایم و حالا هر کس در مجلس دامادیاش این لباس غربی را نپوشد امّل و عقب مانده می نامندش و امروز ولنتاین و امثالهم را. همین طور پیش برود و دیر بجنبیم بچههای ما به جای عمو فیروز، بابا نوئل، به جای حی بن یقظان، تارزان و بن تن و بت من و به جای فضیل عیاض، رابین هود و ... را خواهند داشت و کم کم پدر و مادرهایشان را هم حساب نمیکنند. اینکه ما حاضریم به هر سازی که دیگران میخواهند خودمان را کوک کنیم یعنی معنای زندگی را گم کردهایم، خودمان را آدم حساب نکردیم و چسبیدیم به مراسم هایی که هیچ سنخیتی با دین و آئین ما ندارد. اصلاً چرا باید رفتاری که هیچ پایه و اساس محکمی ندارد را بزرگ کنیم و از آئینهای بزرگ و با ارزش خودمان غفلت کنیم؟! بهترین مظهر عشق و دلدادگی را در سیره حضرت علی(ع) و حضرت فاطمه زهرا(س) میتوان یافت. آنها هم که موفق به درک این رابطه نشده اند عاشق نبوده اند و تمام سهمشان هوسهای زودگذر بود و بس. عشق، انسان را متعالی میکند نه خوار و خفیف. معیار سنجش هم می تواند همین باشد. باید دید با این مثلاً عشق ورزیهای خیابانی و خانگی و حتی آنها که محرم هماند به سمت کمال حرکت میکنند یا خیر! روز به روز رابطهشان عمیقتر و قشنگتر میشود یا به سمت نفرت پیش میرود! ما خودمان فرهنگ عاشقانه به این زیبایی که همه چیز درش پیدا میشود داریم آن وقت بدون هیچ پشتوانه فکری سراغ فرهنگی غربی برویم که سر و تهی ندارد!؟ شاید الان با خود بگویید نخیر آقا! ما فکر کردیم! اینطوریا که میگویید نیست. من هم میگویم خب اشکالی ندارد؛ اما همانقدر که ولنتاین را با فکر و منطق پذیرفتهاید به ازدواج حضرت علی(ع) و همسرشان هم فکر کرده اید؟! کم رنگ شدن آئینهای قوی و ارزشمند خودمان و پررنگ شدن و جلوه کردن آئینهای غربی نه به معنای بهتر بودن؛ بلکه یک خاک بر سری بزرگ برای خودمان است که قدر چیزهایی که داریم را نمیدانیم و چشم به دهان دشمن دوخته ایم که او چه می گوید و ما هم بپذیریم. فرهنگ که مثل قوم تاتار و مغول نیست که تهاجم بکند. فرهنگ مثل لبو فروشی است که آمده کالای خود را عرضه میکند. هر کس خواست میخرد هرکس نخواست نمیخرد. ما چه بخواهیم چه نخواهیم با این کارها داریم به خودمان ضربه میزنیم و هرکس به اندازه خود سهمی دارد. حالا هرچه ما میخهای بیشتری در دست بگیریم و شروع به سوراخ کردن کنیم این سوراخ زودتر ما را به آنچه که نباید سوق می دهد. نه با یک روز ولنتاین، ما به خوشی می رسیم و عاشق میمانیم نه این روز تا ابد میماند. شاید علت اصلی در گرامی داشتن این روز، سردرگمی خودمان نسبت به معنای عشق باشد و بس.
پ.نوشت: پیامکی به همین مناسبت از دوستی به دستم رسید که باور اینکه چنین روزی را به خاطر داشته و هزینه چند صفحه پیامک را خرج این روز کرده که بگوید به یادتم برایم بسیار عجیب بود. تعجبم از رخنه کردن این مراسمات غربی در روح بچه مذهبی هاست!!! حتی به اندازه یک اس ام اس! پ.نوشت ویژه: محتاج دعای خیر خوبانیم!
پ.نوشت: این جمله از خود خودمه...
پ.نوشت: الحمدلله

